بهاي هستي و بناي نيستي
واصل نايل
اينك دوباره من، آن كاتب سرگشته ء بر آشفته، قلم بدست خويش گرفته، زدست خويش مينالم . آري دوباره من، آن طالب شوريده و از هوش رميده، كزبيخودي اش جامه دريده و خود هنوزخود ازخويش ميرانم.
آه كه امروز چو هر روز من غرق حيرتم، ازروي عادتم هرجا كه پا مي نهم از راه بندگي، حكم است و زندگي، كفراست و راندگي. ورسر فرود آورم از عشق، ديوانه وار هر بند و تار بگسلم وانگهي از صدق و صفا بپا خيزم و با قلب بي ريا براه افتم. آري، گر سرفرود آورم از عشق، زهر سيم وخار بي بند و بار بگذرم وانگهي ازمهر و وفا بخاك افتم وتا باشد كه، در پاي او از پا افتم! آنگه ديگر من نه منم، بيخود و مستم، از عالم مستي به جهان مينگرم گرآب ورنگ ببادم دهند باده نوشم من چو نام وننگ زيادم روند زياده نوشم من
حيف آيدم ، حيف آيدم كه در مقام حسن او مرا كلام حسن نباشد ولي ديگر من نه منم ،بيخود و مستم، از عالم مستي لب به سخن گشوده ام.
آه كه امروز چو هر روز من غرق حيرتم، محو طبيعت و اسرار حكمتم؛ آنجا كه خلقي در زوال و جمعي دركمال اند؛ آنجا كه يكي را شوري است در سر، ياري است در بر وآن ديگري زار است و شيدا، دل غرق سودا؛
آنجا كه دربي انتهايش هزاران راز و موهوم پيچيده نهفته است؛ آنجا كه در هر قدمش دلي درسينه طپد و ناله ء در گلو خشكد؛ آنجا كه لذت و مستي ورنگ وعشق درهم آميزند؛ آنجا كه آه و درد و رنچ و ماتم به يكي تازند...
اما با اين همه درهمي و پيچيدگي همه يك حركت است، يك حركت ماهرانه از مواد ورنگهاي اولي ! اين حركت هزاران بار فراتر ازانديشهء من و هزاران بار ظريف تر از خيال تست. نگارگر زمانه گاهي چنان زيبايي وعشق آفريند كه حس عيش ومستي را تنها سرحد جنون باشد و با اين كار قدرت وخلاقيت روحش را آشكار سازد و گاه در خم و پيچ امواج گونه اين حركت هزاران حقايق تلخ و انكار ناپذير بر چهره ها سايه افگنند، مگر آرام چون غبار؛ و گاه هزاران شيون دردناك وغم انگيز تا دل كهكشان ها بلند شوند، مگر آرام چو امواج. اما با اين همه غرش و نالندگي يك تعادل و توازن ابدي و نهائي بر قرار است. آري، اين منطقي ترين بهاي ساخت اين بنا است. هركنشي را واكنشي و هر سودي را زيان باشد؛ هر پادي زهر وهر زهري خود پاد باشد؛ شب قرار را روز فرار در پيش است و صبح بقا را عصر فنا؛ به اندازه تمام بلنديها و عمارات، درين دنيا گور وگودالي وجود دارد چنان كه اگر چاهي از نو بكنند به همان اندازه سطح ديگري بالا رود! همانطوركه براي آبادي وعشرت عده اي، مشتي ديگري محكوم به تباهي ونابودي شوند. آري، اين عاقلانه ترين بهاي ساخت اين بنا است.
آه كه امروز چو هر روز من غرق حيرتم، محو طبيعت و اسرار حكمتم؛ آنجا كه خلقي در زوال و جمعي دركمال اند؛ هردو ميروند و درچشم من، هر دو سرخوش و سرمستند، و تا هستند از نواي نيستي سرمستند؛ نيستي خويش! آه چه حكمتي، هردو ميروند ودرچشم من، تا خاك نگردند ازهيچ باك ندارند. آه كه امروز چو هر روز من غرق حيرتم، زار ندامتم، ازگفته پشيمان از كرده به گريان وز توبه گريزانم، من هيچ ندانم، من هيچ ندانم گرهيچ ندانندم ور هيچ ندادندم.