عبدالواحد يوسفي
شهلا در اولين روز هاي آشنايي شان به او گفت: ـ لباس پنجابي بنفش بسيار نموديم ميته. ـ مگم حالي فقط يك جوره در كدام جاي در مابين بكس كالا از دو سه سال پيش دارم كه او وخت رواج بود، خو ازوبه بعد نپوشيديميش.
جواد كه طبيعتا از لباس هاي محلي در مقايسه با لباس هاي وارداتي از كشور هاي غربي و آسياي جنوب شرقي خوشش مي آمد، يك بار او را در لباس پنجابي تصور كرد و هر چه بيشتر مايلش شد و گفت:
ـ خيلي مي خايم او لباس پنجابي ته ده جانت ببينم.
ـ باز برت مي پوشم ولي حالي ديگه مد نيس!
- مد مهم نيس. ـ مهم ذوق خود آدم هاس كه از يكي ديگه فرق مي كنه و اگه ذوق ده نظر گرفته شوه زيبايي دو چندان مي شه.
- خوب فاميدم كه لباس پنجابي را خوش داري.
جواد كه مي خواست استعداد سخن راني و همچنان توان مقايسه نمودن فرهنگ و لباس شرق و غرب را هر چه بيشتر به رخ شهلا بكشد، دلايل متعددي براي برتري لباس پنجابي كه به قول او بيشتر از يك ميليارد آدم از زن و مرد انواع مختلف آن را مي پوشند و لباس آزاد و در عين حال موقر مي باشد، خطابه ايراد مي كرد.
بعد از يك ماهي كه گذشت و از لباس پنجابي خبري نشد، جواد در ضمن صحبت هاي ديگر يادي از آن نوع لباس نموده و از اشارات شهلا دريافت كه در نظر است او را به زودي در آن لباس ببيند. جواد نيز رضايت كامل از اينكه مقصدش را بايك سخن راني اوليه و يك اشارت ضمني تفهيم نموده است خاموشانه پيروزمند به نظر مي رسيد.
مثل تمامي آشنايي هاي موفق به زودي جواد خانواده اش را براي نامزدي بخانه پدر شهلا فرستاد. آرزو داشت تا در روز نامزدي لباس پنجابي را به تن شهلا ببيند. بعد از اظهار نظراو همه خنديدند كه لباس نامزدي به شيوه مخصوص دوخته شده و پنجابي مناسب نيست چون رسم زمانه بدل شده است. گفتند مثل اينست كه در روز عروسي بجاي دريشي پتلون و جمپر جين بپوشي.
در دوران نامزدي كه رفت و آمد او به خانه خسرش آزادنه تحمل مي شد هر بار كه او پوشيدن لباس پنجابي را مطرح مي كرد نامزدش به او دلداري مي داد كه لباس پنجابي اش را يك روز مناسب برايش خواهد پوشيد. و مي گفت فقط وقتي كه مناسب باشد بايد آن را بپوشد چون نمي خواهد ديگران بگويند كه در دوران نامزدي لباس هاي كهنه و از مد افتاده مي پوشد.
جواد كم كم اميد ديدن نامزدش را در لباس پنجابي از دست مي داد و خود را تسلي مي داد كه بعد از عروسي طوري ترتيب خواهد داد كه حد اقل در داخل خانه خانمش هميشه لباس پنجابي بپوشد تا كوفت اين آرزو را كشيده باشد.
يكبار ده روز قبل از عروسي وقتي كه لباس هاي عروس را تيار مي كردند موضوع لباس پنجابي را مطرح كرد و باز هم متفق القول او را به بي خبري از مد و لباس متهم كردند و او هم كه ديگر نمي توانست بي جهت اصرار نمايد منتظر عروسي ماند.
در شب وروز عروسي لباس مخصوص سفيد عروس را كه با مهارت دوخته شده بود مثل يك خيمه بزرگ مي ديد كه شهلا را در آن زنداني كرده اند. مي خواست به مادر خود بگويد كه يك لباس مناسب براي او بياورند. او لباس هاي رنگارنگ پنجابي را به تن او مي ديد و در خيال خودش را مي ديد و شهلا را كه در وسط درختان بلند و روي سبزه زار ها با كرشمه راه مي رود و رنگ هاي لباس پنجابي اش وقتي با رنگ محيط يكي مي شود گاهي او را از نظر مستور مي كند و گاهي هم دو باره ظاهر مي شود. در اين اثنا كه اعضاي خانواده شهلا متوجه چرتي شدن او شده بودند تبصره شده بود كه ممكن است جواد شهلا را دوست نداشته باشد و به همين دليل چرتي معلوم مي شود. اما او خود را تكان داده بود و چهره بشاش خود را به همه نشان داده بود و با خود گفته بود كه لباس فرقي نمي كند. ازين به بعد لباس ها را با مشوره همديگر انتخاب مي كنيم.
تا چهل روز بعد از عروسي جواد و خانواده اش فرصت سر خاريدن نيافته بودند. از مهماني هاي مفصل و بجا كردن رسوم از عتيقه تا جديده و باالخصوص كه خانواده خسرش كه خيلي با علوم و رسوم جديده آشنايي داشتند و بر آنچه كه حتي به نظر پدر جواد خرافه مي آمد، در بجا آوردن رسوم عتيقه، بيشتر اصرار داشتند وجديده را كه طبعا نمي توانستند از نظر دور بدارند، تمام افراد خانواده اش را گيج و منگ كرده بود. مادر كلان هاي شهلا مراجع با صلاحيت اجراي شروط فرهنگي كه در عهد دقيانوس مروج بود، قرار گرفته بودند و طالب اجراي مو به موي آنچه را كه از مادركلان هاي خود شنيده بودند مي شدند.
در ماه سوم عروسي جواد دو باره بخود آمد و يادي از روز هاي اول آشنايي و مطرح شدن صحبت لباس پنجابي نمود. شهلا كه بي صبرانه منتظر دادن خبر بسي مهم تر بود، به جواد گفت: ـ بخير پدر ميشي. ـ پنجابي را ايلا كو. ـ لباس هاي آزاد تر برايم درست كنيم كه هم بري مه راحت تر باشه و هم بري طفل بخير.
جواد كه هم از خوشحالي پدر شدن و هم از تكان پدر شدن دهانش باز مانده بود ديگر مجال فكر كردن و صحبت در باره لباس پنجابي را بخود نمي ديد.
بيشتر از نه ماه صرف بيمار داري و تيمار داري شهلا شد چون فرزند اولش گويا مخصوصا مي خواست قبل از ورودش در دنياي كه بي لباسي را بر هر نوع لباسي ترجيح مي دهند، زهر چشمي به اقارب نشان داده باشد و ثابت نموده باشد كه مثل پدرش نرمخوي و دلجوي نيست، با پراندن لگد و كوبيدن مشت دمار از سيستم هاضمه مادر بر آورده و او را مصاب به انواع مشكلات سوء هاضمه و استفراغ نموده بود.
فرزند اول اين وصلت پسر بود و از ترس اينكه مبادا بد خوي ببار آيد نام حسن را برايش انتخاب كردند. حسن از همان شب اول ثابت كرد كه اسم بي مسماي برايش گذاشته اند و تا جان داشت جيغ زد. تا ماه دوم تولد حسن تمام افراد خانواده به مشكل بيخوابي دچار شده بودند ولي سهم شهلا و جواد بيشتر از ديگران بود. جواد بخاطر مشكلات و پيچيدگي هاي كه در دوران زايمان براي شهلا پيش آمده بود حالا يك و نيم شيفت كار مي كرد روز سر كار مي رفت و شب آرام كردن نيم مدت گريه هاي حسن را تيكه گرفته بود.
زمان با وجود دشواري هاي كه يكي پشت ديگري مي آمدند، به سرعت مي گذشت. بار داري و زايمان شهلا چهار بار ديگر تكرار شد و در هر وقفه اي كه بعد از يك سال براي مدت كوتاهي براي تنفس پيش مي آمد جواد يك نق مفصل در باره لباس پنجابي مي زد. اما بعد مثل شهلا كه با نگاهي ملامت بار او را مي ديد، خودش را ملامت مي كرد و مي گفت ـ چي شوق هاي اشتكانه دارم. ـ هر چيز يك شرايط مي خايه. ـ همي زن هم همراه پنج طفل شير ده شير سر خود را خاريده نمي تانه.
وقتي كه آخرين طفل به مكتب رفتن شروع كرد، ذوق جواد دوباره گل كرد. خودش را حق بجانب مي ديد كه از شهلا بخواهد كه لباس پنجابي بپوشد. شهلا كه از بد ذوقي جواد به جان آمده بود گفت: ـ يك كمي فكز خوده بگي. ـ لباس پنجابي به جوان جوانا خوب معلوم مي شه. ـ در اي زمان جوانا هم نمي پوشن. حالا مه كه ميان سال شديم مردم به هردوي ما مي خندن. جواد از شنيدن كلمه جوانا جتكه خورده بود. تا حالا اصلا فكر نكرده بود كه او و شهلا ديگر جوان گفته نمي شوند.
جواد كه كوفت لباس پنجابي تمام جانش را گرفته بود با بد خويي گفت: ـ حالي خو نپوش باز مه كه مردم بعد از مه بپوش. شهلا كه حالا همه مادر حسن صدايش مي كردند گفت: ـ خدا نكنه. دشمنت بموره. حالي كه ايقه تو لباس پنجابي را خوش داري باز همو لباس خوده برت نگاه كديم باز صبا نشانت ميتم.
فردا جواد يكراست و بدون معطلي به خانه رفت. مادر حسن باز هم لباس پنجابي نپوشيده بود. وقتي دليلش را از او جويا شد مادر حسن لباس پنجابي دوازده سال پيش خود را كه اتو كشيده و در كوتبند آوايزان بود برايش نشان داد. ـ اينه همو لباس پنجابيم كه نموديم مي داد.
ـ خو بگي بپوش كه ده جانت ببينم.
ـ وي وي ده جانم خو نميايه حالي خو خوده به زور هم ده بينش جاي نمي تانم. ـ تو سايز ازو ره سيل كو باز مه ره سيل كو.
جواد لحظه اي خيره ماند. ـ خو مي خايم هر رقم كه شده تو ره ده لباس پنجابي ببينم.
ـ خو خيره يك كار مي كنم.
يك هفته بعد دو باره جواد سر خر شيطان سوار شده و به سرش هواي لباس پنجابي زد. ـ گفتي از خاطر لباس پنجابي كدام كار مي كني، چي كدي؟
ـ اينه عكس خوده از خانه مادرمشان خواستم. ـاينه عكسمه بيبي كه باز ده دلت ارمان نمانه.
ديدن عكس تصويري را كه از شهلا در ذهن جواد مجسم شده بود زنده كرد. درست با همين وضعيت و جلوه او را در ذهن خود بار ها ديده بود. بعد از ديدن عكس جواد از مادر حسن خواهش كرد كه يكدست لباس پنجابي به همان رنگ براي خود درست كند.
هفته بعد وقتي جواد از كار برگشت مادر حسن لباس پنجابي نو جديدش را كه حالا دو باره مد شده بود، بتن داشت. مادر حسن گفت ـ از خاطر خودت پوشيدم خو مگم حالي خو خوب نميگيم. ـ اين لباس بري جوانا خوب است كه استوار و باريك هستند. ـ باز به خير بري دخترم نيلوفر جان ده عيد يك دست لباس پنجابي مي دوزم.
مادر حسن متوجه نوميدي جواد شده بود كه بدون تظاهر سرش را به علامت تاييد تكان داده بود يعني كه بلي اين لباس حالا مناسب نيست.
ـ ني حق داشتي حالي يك كمي كلان تر كه جور مي كدي خوب تر نمودت مي داد.
ـ ني مه حالي اصلا لباس پنجابي را خوش ندارم از خاطري كه خوب نميگيم.
ـ صيس هر لباس كه كتش راحت هستي همو ره بپوش.
فرداي آن روز حسن يك بقچه را آورده و بكسي نشان نداد. كم كم حسن بي خوابي را بهانه گرفت و اطاق خواب خود را به بهانه خروپف و اذيت ديگران بدل كرد. يك نيمه شب كه مادر حسن وقتي كه جواد به خواب عميق فرورفته بود سري به اطاق او زد و ديد كه حسن لباس زنانه پنجابي به رنگ بنفش بتن دارد تنها و آرام خوابيده است.
سيدني
مي 2008