مولانا خسته
غلام محی الدین تره خیل
مرحوم مولانا خال محمد خسته یکی از خطاطان معروف کشور ما بود. او مردی بود دانشمند، متوکل، حافظ قرآن کریم، مورخ و شاعر زیباسخن. دورهء طفلی را در شهر مزار شریف سپری نمود و بعد از آنکه علوم ادبی و عربی را در محیط خویش فرا گرفت و قرآن پاک را به سینه سپرد به غرض کسب تعلیمات بیشترعازم مملکت هند شد و در آن سرزمین در مدارس مشهور وقت نزد استادان معروف به تحصیل علوم پرداخت و درضمن به آموختن حسن خط نیز توجه خاص کرد که در انجام در علوم عربی، عامل جامع و در انواع خط مخصوصاً در خط نسخ، کوفی و نستعلیق به پایهء استادی رسید. چون ذوق سرشار و قریحهء سخن آفرین داشت در آن محیط به آثار علوم عربی و دری عمیق گردید و بارها با ارباب سخن آن محیط پهناور به مشاعره می نشست. وی با اکثر دانشمندان، وشاعران آن دیار خصوصاً با علامه اقبال، شاعر معروف لاهور مصاحبه ها نمود و هم مجموعهء اشعار خود را توسط دو کتاب خود به نام "خمستان" و "رمز حیات" در آنجا نشر نمود و از این ناحیه بین ارباب سخن آنجا شهرت کسب کرد.
مرحوم استاد خسته بعد از کسب علوم و طی مراحل تحصیل به منظور خدمت به ابنای وطن به افغانستان بازگشت و مدتی در شهر مزار شریف در یکی از حجره های مسجد جامع گذر عزیز آباد و چندی در مدرسهء دیوان بیگی و مدرسهء خواجه خیران به تدریس علوم مخصوصاً به تعلیم حسن خط پرداخت. چون در سال 1315 شمسی مدرسهء اسدیه در مزار شریف تأسیس گردید مولانا خسته در مسلک استادان آن شامل و شاگردان آن مدرسه را در پرتو دانش و فضیلت خود واعظ، خطاط، ادیب و وطن پرست بار آورد. مرحوم استاد خسته مرد فقیر بود و تا آخر عمر به فقر و فاقگی دست و پنجه نرم کرد اما هیچ وقت چشمی به دروازهء باز و دستی به طرف کس دراز نکرد. وی تا توان داشت با قلم و سیاهی کارش بود چنانچه در آخر عمر بینایی چشم خود را از دست داد اما از اثر تعلیم و افاده به عدهء بینایی بخشید. مرحوم مولانا خسته روی خواهش اهالی مرکز ولایت بلخ در همان دورهء پارلمان افغانستان که بین دوره ها امتیاز خاص داشت کاندید شد و نمایندگی مردم مزار شریف را بدوش گرفت.
وی علاوه از کتاب "خمستان" و "رمز حیات" که ذکرش گذشت آثار دیگری به نام "معاصرین سخنور"، "یادی از رفتگان" و "دبیرستان بلخ" تألیف نموده اند.
استاد مرحوم از طریق زیبایی نویسی به نشرات مرکز بسیار مساعدت کرد و مخصوصاً در حلقهء یک هیأت عالی علمی در مقابله و انسجام آثار ابوالمعالی بیدل که درسال 1341 از طرف وزارت تعلیم و تربیه در 4 جلد به طبع رسیده بود مساعی عالمانه به خرچ داد.
بالاخره این مرد فقیر و سخنور در سال 1393 قمری چشم از جهان پوشید و جنازه اش توسط عدهء از دوستان و ارباب دانش و قلم با احترام در شهدای صالحین به خاک سپرده شد.
نمونهء از غزل شان:
عشق رسم و راه ما و من نمی داند که چیست
حمله داند قلب مرد و زن نمی داند که چیست
آتش افرزویست کار شوق اندر سینه ها
سوختن می داند و خرمن نمی داند که چیست
هر که را دامن کشد جذب محبت چون خلیل
در هوای دوستی گل خن نمی داند که چیست
می کند هر ساعتی صد جامه را بر تن قبا
دست مجنون حبیب از دامن نمی داند که چیست
از نشاط طوق و از عیش حمایل دم مزن
از کمر مشتاق تا گردن نمی داند که چیست
این متاع خود به بیدردان مبر که شخص کور
گر بود تاریک و گر روشن نمی داند که چیست
هرکجا شمع بود پروانه از خود میرود
بزم عیش و حلقهء شیون نمی داند که چیست
دل نگهدار ای پسر شد هرکه بیدل روز غم
سر زپا نشناختنت و تن نمی داند که چیست
مرغکی از بیضه بیرون شد به زندان قفس
می شناسد نغمه و کلکش نمی داند که چیست
شاد باد ای خسته ها روح نظیری اینکه گفت
هرکه دل درباخت دل بردن نمی داند که چیست